محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

745

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

سخن بشنيد خاموش شد . ايشان بازگشتند . سعر بن ابى سعر ايشان را گفت كه اين نه از بهر آن خواستم كه ما چنان بى سليحيم ، آنك سلاح به خانه و درم به كيسه ، از بهر آن زمان خواستم كه اين مرد بيعت ما بستد به نام محمد حنفيّه ، برويم و از وى بپرسيم همه گفتند نيكو گفتى . چهار كس از مهتران با او به مدينه شدند و محمّد حنفيّه را گفتند : مختار آمد و از ما بيعت مىخواهد به طلب كردن خون حسين ، و گويد كه محمّد مرا فرموده است . مختار از رفتن ايشان خبر يافت ، تافته شد كه مبادا كه محمّد حنفيّه او را دروغزن گرداند . محمّد حنفيّه ايشان را گفت : خون حسين طلب كردن واجب است بر همه مسلمانان ، و نگفت كه فرمودم يا نه . پس همه بازگشتند و متابع مختار شدند . چون مختار خبر ايشان بشنيد شاد شد و همه را جمع كرد و گفت : من از قبل محمّد حنفيّه ام و از شما بعضى اگر به شك بوديد اكنون حقيقتتان شد ، اكنون بسم الله ، تدبير به درآمدن كنيد . همه گفتند فرمان برداريم ، امّا ابراهيم بن مالك الاشتر با ما بايد تا اين كار تمام گردد ، كه او مهتر كوفه است . و عامر بن شراحيل در بيعت مختار بود ، مختار او را نزد ابراهيم فرستاد و گفت : برخيز و رنجه شو كه با تو سخنى دارم ، و تو از شيعت امير المؤمنين على عليه السّلامى ، و پدرت مالك اشتر خاصگى او بود و با او حربها كرد . و مردم بيعت كردند بر طلب كردن خون حسين ، و از همه كس بدين بيعت تو حقّترى . ابراهيم جواب داد كه بكنم اما بدان شرط كه مرا مهتر كنيد . گفت : اين نتوان بودن از آنكه امام محمد حنفيّه است و مختار خليفهء او است ، و مردم مختار را بيعت كردند . ابراهيم عامر را گفت : برو تا نگرم و انديشه كنم . عامر بازگشت و اين سخن مختار را بگفت . مختار با پانزده مرد برخاست و پيش ابراهيم شد ، و او بر مصلَّى نشسته بود و مختار را نيز بر مصلَّى نشاند . مختار نامه اى به درآورد از زبان محمّد حنفيّه نبشته به ابراهيم كه مختار را به كوفه فرستادم با او بيعت كنيد ، و پدرت مالك از شيعت ما بود و تو نيز بايد كه همچنان باشى كه پدرت با خاندان ، بايد كه با مختار بيعت